یکشنبه23تیر92
سلام عزیزم. دوستت دارم و عاشقتم.امروز روز پنجم ماه مبارک رمضانه. من و بابایی روزه هستیم. هر چند هوا خیلی گرمه و از همین اول صبح عطش دارم. گل من!دیروز بابایی روال روز قبل اومد خونه نمازش رو خوند و دوباره رفت. شما رو با بستنی سرگرم کردیم تا بابایی بتونه بره. جدیداً وقتی بابایی می خواد بره بیرون بهونه میگیری و گریه میکنی. به هر ترفندی بود بابا رو فرستادیم رفت. خواستم کمی بخوابم که کل مدت مثلاً خوابم به بهانه های مختلف بیدارم می کردی. یه بار که اونقدر تو عمق خواب بودم که یه دفعه بیدارم کردی و ازم پتو میخواستی. حالم اینقدر بد شده بود که برای چند لحظه نمی فهمیدم چه کار می کنم.
خواب با وجود تو در خونه برام یه رویاست. به هر زحمتی بود افطاری و سحری رو آماده کردم. تا اینکه بابایی اومد با یه ظرف حلیم. کمی حلیم خوردم. بابا رو به من کرد که چرا بیشتر نمی خوری؟ یه دفعه دیدم رو به من کردی و گفتی: این حلیم که بابا زحمت کشیده آورده باید تمومش کنی؟ با نگاهی اینجوری
به بابا کردم و گفتم: چی گفت؟بابا حرفت رو تکرار کرد بعد دو تایی زدیم زیر خنده. بلبل من نمیدونم این حرف ها از کجات در میاد.
شب خیلی حالم بد بود و همش خواب و بیدار بودم.تو با بابا مشغول بودی و اجازه نمیدادی بنده خدا بخوابه. تا اینکه ساعت11:30 شب خوابیدی. من بهت می گم: فولاد زره. آخه خواب برات معنا نداره. چشمات داره از خواب بسته میشه ولی مقاومت می کنی!
این روزا هم خانومی هم شیطون. خودم بعضی وقت ها از کارات هنگ میکنم. از وقتی هم که ماه رمضان اومده وقتی میام دنبالت مهد به خاطر عدم خواب کافی، پروژه ست. همش نق می زنی و گریه می کنی. به زور تو صندلیت می شینی و تا اواسط راه هم گریه و جیغت به راهه. بعضی وقت ها واقعاً نمیدونم چه کار کنم
انشاالله برسه زمانی که به این خاطرات بخندیم...




یکشنبه23تیر92
